در دیده نیست...

گاهی دل می‌رود، برای دیدار کسی که در دیده نیست. بی‌هوا، درست وقتی که فکر می‌کنی همه‌ چیز را به فراموشی سپرده‌ای. اگر چشم‌ها راضی شوند به نبودن و ندیدن، دل را که نمی‌شود راضی کرد. هرگاه دلتنگ شد، می‌رود سرکی می‌کشد، و دلتنگ‌تر بازمیگردد. گاهی دل می‌رود برای دیدار کسی که در دیده نیست، اما از دل نرفته و هنوز هم پیش رویش راه می‌رود، حرف میزند، می‌خندد، و بغض می‌کند. کافی‌ست دل کوچکت برای کسی بتپد، آنگاه همه چیز تو را به یاد او می‌اندازد، حتی اگر خودش دیگر در کنارت نباشد …

چه بگویم...

چه بگویم که در این تاریکی محض، دلم برای تو تنگ شده؟ چگونه بگویم که این روزها بیشتر از هر روز دیگری، دلم برای تو تنگ شده؟ دلم میخواست بودی و این روزهای سخت را با تو تاب می‌آوردم. دلم می‌خواست بودی و در آغوش تو تمام بغض‌های عالم را میگریستم. دلم می‌خواست بودی و با تو صبر میکردم، با تو ادامه میدادم، با تو دوام می‌آوردم. تو نیستی که بی‌طاقت شده‌ام. تو نیستی که جهان سرد است. اگر تو بودی، حتما بهار بود، و خیابان‌ها دیگر رد تلخی از غُصه‌ها نداشتند. یکه و تنها در امتداد سخت‌ترین مسیرها، خودم را محکوم به ایستادن کرده‌ام، اما نمی‌دانم باید پشت کدامین مه بایستم، و زیر کدامین باران فریاد کنم، که دلم برای تو تنگ شده …