این کانال تلگرام فقط برای ذخیره چیزایی که دوست داشتم بقیه هم ببینید

savefile_me@

کوتاه نیا...

امیدوارم در مسیر خواستن هر آنچه که دوستش دارید کوتاه نیایید،فرق نمیکنه عشق باشه ، رشته درسی باشه ، شغل باشه ، وسیله باشه ... . کوتاه که بیای یه ذوقی در تو خاموش میشه، من میگم برس بهش ، تجربه اش کن، دوست نداشتی رهاش کن، ولو به قیمت یک دهه عمر . اما امان از کوتاه آمدن ، امان از پذیرفتن اینکه نخواهد شد. انگار که ذهن وارد حالتی میشه که از خواستن های بعدی جلوگیری میکنه، میری در یک حاشیه امن که ناخودآگاهت ذوق شروع خیلی چیزا ازت میگیره و بهت القا میکنه همینی که هستی باش، همینی که داری نگه دار ، تبدیل به درختی میشی که قشنگه ، پایداره، صبوره، از دور حتی سایه و پناه امن هست .اما از جاش دیگه اونورتر برو نیست. یه چیزایی رو نباید بذاری ریشه بزنه. ریشه که زد تو میمونی و ...

تو بخوان ایران و ...

✅اسکندر و امپراتور چین

وقتی اسکندر مقدونی به چین رسید، در محل فرماندهی لشکر، شبانه با سردارانش مشغول گفتگو پیرامون نقشه و برنامه جنگ بود که دربان آمد و گفت:
فرستاده پادشاه چین بر در است و اجازه ورود می‌خواهد، او را به درون آوردند.
بایستاد و گفت: چیزی که برای گفتن آن آمده‌ام برنمی‌تابد که دیگری نیز بشنود.
اسکندر حاضران را مرخص کرد و گفت: بگو هر چه می‌خواهی.
گفت: من امپراتور چین هستم، نه فرستاده‌ او و برای گفتگو و صلح آمده‌ام.
اسکندر با تعجب گفت: چه شد که از جان باک نداشتی و به نزد من آمدی؟
گفت: چون می‌دانم از کشتن من بهره‌ای نخواهی برد.

اسکندر دانست که مردی با خِرد است.
پس گفت: باج سه سال چین را می‌خواهم تا بروم.
گفت: اگر بپذیرم، مردم مرا می‌کشند که چنین ثروتی به تو داده‌ام.
اسکندر گفت: اگر باج یک ساله بستانم چه شود؟
گفت: بهتر باشد و گشایش بیشتر. پذیرفت و رفت.
بامداد که شد سپاهی گران از چینیان گرداگرد سپاه اسکندر را گرفته و محاصره کرده بود. چنان که اسکندر و سپاهش از محاصره و نابودی ترسیدند.
اسکندر به ملاقات امپراتور چین رفت و گفت: دیشب قول دادی و امروز نیرنگ زدی؟
امپراتور گفت: نه، من بر سرِ قولم هستم!
این سپاه را آوردم تا بدانی که اگر با تو از درِ صلح درآمدم، از ناتوانی نبود.
هراس جنگ و بیم ویرانی سرزمینم حتی در صورت پیروزی را داشتم.
اسکندر را خوش آمد و گفت: چون تو مردی با خردی، هرگز خوار نشود و باج نپردازد.
از گرفتن باج درگذشتم و می‌روم.
امپراتوری چین گفت: زیان نخواهی دید.
اسکندر از چین بازگشت.
امپراتور چین دو برابر آنچه گفته بود برای اسکندر فرستاد.

با تدبیر امپراتور، چین تنها سرزمینی بود که از هجوم اسکندر ویران نشد.
زیرا فرمانروای چین تا دیر نشده با آن جهانگشای مغربی وارد مذاکره شد.

#جنگ، شکستِ انسان پیش از میدان نبرد است.

وظیفه‌ی یک حاکم دانا و با لیاقت، افروختن آتش نیست؛ تدبیری است که نگذارد انسان‌ها و سرزمینش نابود شوند .

داد و بیداد

تفنگ دسته نقره م را فروختم

برا دلبر ، قبای ترمه دوختم

فرستادم برایش، پس فرستاد

تفنگ دسته نقره م؛ داد و بیداد

ابتهاج

دارایی...

از داشتن سلامتی و اندکی پول برای گذران زندگی که بگذریم. باارزش ترین دارایی شما مجموعه آدم های امنی هستند که میتونید روشون حساب کنید.هر چه که جلوتر میری خیلی کمتر پیدا میشه آدمی که بشه به دور از ترس از قضاوت یا اینکه اصلا درک میکنه بشه باهاش صحبت کرد. در اینکه آدم همیشه تنهاست شکی نیست. اما یه وقتایی برای برخی مسائل شاید نیاز به صحبت پیدا کنی . که اون آدمه رو پیدا نمیکنی. امیدوارم یکی حداقل باشه که رو بودن شما حساب کنه.