سقوط...

اكنون اگر مرا از پرتگاهى رها كنى
تنها چيزى كه در آن سقوط
در ذهنم جارى ست،
لمس دستانت بر شانه هايم خواهد بود
احمد تِللى

اكنون اگر مرا از پرتگاهى رها كنى
تنها چيزى كه در آن سقوط
در ذهنم جارى ست،
لمس دستانت بر شانه هايم خواهد بود
احمد تِللى
از اونجایی که بلاگفا را قشر کم سن تشکیل میده و ممکنه این وبلاگ بخونند یا به اشتباه واردش بشن ، صحبتی با کنکوری ها.
قبل کنکور که میشه یه سری جملات زرد و کلیشه ای گفته میشه که:
کنکور تمام زندگی نیست، کسی با قبول نشدن نمرده، خیلیا از دانشگاه انصراف میدن، فلانی دیپلم نداره میلیاردره، خیلیا رشته شون با کارشون متفاوته و این قبیل مزخرفات.
اما واقعیت زندگی در ایران این هست که :
اگر بابای پولدار نداری کنکور همه چیز هست ، اگر خوشگل نیستی کنکور همه چیز هست ، اگر شهرستان و روستای کم امکانات زندگی میکنی کنکور همه چیز هست، اگر پدر و مادری داری که درک ندارن اذیتت میکنن کنکور همه چیز هست ، اگر بیمه و شغل میخوای کنکور همه چیز هست، اگر احترام میخوای کنکور همه چیز هست،اگر ازدواج موفق میخوای کنکور همه چیز هست، اگر فردا روز میخوای مادر بشی ، پدر بشی کنکور همه چیز هست. توی کشور ما برای ۹۶٪ افراد کنکور واقعا همه چیز هست. اونی هم که میگه کنکور همه چیز نیست دستش نرسیده به رشته خوب به دانشگاه خوب به ارتباطات خوب و... . تمام انچه توان دارید برای رشته خوب ، دانشگاه خوب صرف کنید. شاید دانشگاه ۱۰٪ عمر شما باشه اما ۹۰٪ عمر شما تحت تاثیر خودش قرار خواهد داد.
اینکه ما از دید بقیه چی هستیم هم عجیبه ها. شما فکر کن واسه یه جایگاهی بیست سال تلاش کنی و شب و روز بدوویی ، بعد اون آخر شما رو به عنوان یک پزشک خوب، وکیل خوب ، شاعر خوب یا هر شخصیت کوشا و خوبی بشناسنت. حالا به این فکر کن در اوج این جایگاه به یکی از همینا که میشناست در گوشی بهش یه درخواست نامشروع بدی، در حالی که هیچ عملی مرتکب نشدی ، میتونی عمل و تلاش بیست ساله خودت رو با دو کلمه در گوشی فرو بپاشی و از اون لحظه به بعد، به شما یک دید بد و منفور داشته باشند. حالا سوالی که پیش میاد ما در واقعیت کدومیم واقعا؟ اون بنای زیبایی که این سالها آجرش روی هم گذاشتیم و بقیه میبینن؟ یا اون واقعیتی که هرگز به زبان نمیاریم؟ شاید ما هرگز نتونیم خود واقعی دیگری بشناسیم...

این یک پژوهش جدید نیست، اما طی چند روز گذشته مجدداً بر سر زبانها افتاده و به همین بهانه بد نیست نگاهی به آن بیندازیم. چون موضوع شگفتانگیزی است.
چند سال قبل، پژوهشگران مغز ۵۹ زن را پس از مرگ بررسی کردند و در ۶۳ درصد آنها DNA مردانه پیدا کردند! سلولهایی که تقریباً بهطور قطع یادگار فرزند پسرشان بود. مسنترینِ این زنان ۹۴ سال داشت و آن سلولها هنوز همانجا نشسته بودند.
ماجرا از حدود هفتهی چهارم یا پنجم بارداری شروع میشود؛ یعنی پیش از آنکه بیشتر مادران حتی به کسی خبر داده باشند. تعدادی از سلولهای جنین وارد خون مادر میشوند و بعضی از آنها دیگر هرگز آنجا را ترک نمیکنند.
به این پدیده «میکروکایمریسم» میگویند: حمل کردن تکهای از یک انسان دیگر در بدن خودتان.
پژوهشگران وقتی اندامهای زنانی را که بهتازگی باردار بودند بررسی کردند، سلولهای جنین را در همهی آنها یافتند؛ در کبد، ریه، تیروئید، کلیه، مغز استخوان، پوست و حتی قلب.
و این سلولها بیکار نمینشینند، در بررسی جای زخم سزارین ۷۰ زن، سلولهای جنین درست در محل برش، در حال ساختن کلاژن و پروتئینهای ترمیمی پیدا شدند! یعنی سلولهای کودک، زخمی را که در زمان تولد خودش ایجاد کرده بود، خودش بست!
در یک آزمایش دیگر، وقتی پژوهشگران به قلب موشهای باردار آسیب زدند، سلولهای جنین (که با نشانگر درخشان علامتگذاری شده بودند) مستقیم به سمت محل آسیب رفتند و به ماهیچهی قلب و دیوارهی رگها تبدیل شدند.
نسخهی انسانی این ماجرا هنوز اثبات نشده، اما پزشکان سالهاست دیدهاند که نارسایی قلبیِ رخ داده در حوالی زایمان، بهتر از تقریباً هر نوع نارسایی قلبی دیگری بهبود پیدا میکند.
شاید عجیبتر از همه این باشد که پژوهشگران در خون بند ناف چند نوزاد، سلولهای «مادربزرگ» را هم پیدا کردند؛ سلولهایی که دهها سال قبل از یک جفت گذشته بودند و حالا از جفت دوم هم عبور کرده بودند. سه نسل از یک خانوادهی زنده، درون یک جریان خون!
شاید بتوان گفت کششی که هر مادر نسبت به فرزندش حس میکند، صرفاً یک استعاره نیست و حتی در سطح سلولی هم برقرار است: در کبدش نشسته، در قلبش، و حتی در مغزش. و البته تا آخر عمر هم همانجا میماند…
علی اصغر هنرمند
مولانا: شمس، چرا بعضی آدمها میآیند و تمام زندگی ما را تغییر میدهند؟
شمس: چون بعضی آدمها برای ماندن نمیآیند؛ برای بیدار کردن میآیند.
مولانا: پس چرا رفتنشان اینقدر درد دارد؟
شمس: چون تو به حضورشان وابسته شدی، نه به درسی که برایت آورده بودند.
مولانا: و بعد از رفتنشان چه باید کرد؟
شمس: آنچه را در تو بیدار کردند، حفظ کن؛ آدمها میروند، اما نوری که درونت روشن کردهاند، میتواند بماند.
|
|
BLOGFA.COM |
|