اگر بمیری...

بخشی از کتاب "اگر بمیری" میگه:
من یه عمو داشتم. خیلی دوستش داشتیم. عمو «ژان». مادرم دوست داشت آدما رو اینجوری صدا کنیم: نسبت فامیلیشون و بعد اسم کوچیکشون. مثلا عمو برنارد، خاله ژن، عمه دنیز. و عمو «ژان». آره، دوستش داشتیم. همه خیلی دوستش داشتیم. به خاطر اینکه خیلی دست و دلباز بود. مجرد بود. بچه هم نداشت. ولی جونشو برای بقیه میداد. یه جور قدیس. واقعاً یه قدیس. اگه واقعاً قدیسی وجود داشته باشه... و یه روز، تو یه تصادف مرد. یه دفعه. و تو خونهاش... باورکردنی نبود، فکرش هم نمیشد کرد... که چه چیزایی پیدا شد...
میگم اگه اینا از اول می دونستن تو اتاقش چه چیزایی پیدا میشه، همینقدر براشون دوست داشتنی بود؟ به نظر من عمو ژان دوست داشتنی بوده. مهم نیست زندگیش چه ابعاد شخصی دیگه ای داشته. اصلا چرا ما به همه یه برچسب میزنیم و همه رو تک بُعدی می بینیم. یه نفر دوست داشتنی بوده و یه چیزایی هم تو اتاقش پیدا شده. همین...